۱۳۹۱ فروردین ۱۴, دوشنبه

پَر سیمرغ





زالِ شیرخوار در حالیکه در کوه رها میشود گریه نمی کند و از جانِ خود میمکید. زال عجیب بود! طوری عجیب بود که پدرش سام، او را قبول نمیکرد، هر چند که در مقابل چشمش متولد شد و هیچ عیبی نداشت. زال موهائی سپید داشت. آنقدر سپید، که فردوسی نمیتواند رنگ مو را توصیف کند. زیرا که سپیدی و شفافیت در بیگناهی، غیر قابل توصیفند. فردوسی که رخش، گرز، رستم را آفرید، آیا عاجز از توصیفِ رنگِ موی زال بود؟ فردوسی در خلقِ تراژدی از زندگی انسان، زال سپید موی را در بالاترین قله کوه، تنها رها میکند. هر چند که سام، نه ماه بارداری همسرش را شاهد است و برای دیدن فرزندش(زال) ثانیه شماری میکرد اما کودک بیگناهش را بر پایۀ کوه رها می کند. آیا سام عجیب بود؟ و یا فردوسی منظوری داشت که: چگونه انسان، تراژدی زندگی خویش را می آفریند؟ و چگونه بیگناهی و شفافیت به تنهائی در سخت ترین شرایط زندگی پیروز خواهند شد؟ و چرا آدمها نمی بینند؟ روزی سیمرغ (وجدان زندگی) بر فراز قله کوه، زال را در آغوش میگیرد، بزرگش میکند و در لحظه ای که از او جدا میشود «پَرِ» خودش را به او میسپارد. که چنین تعبیر می شود: انطباقِ وجدان زندگی با شفافیت و بیگناهی. طبق توصیه های سیمرغ، زال بایستی در سخترین شرایط زندگی« پَر» را آتش زند و سپس از رودابه، فرزندی بنام رستم بدنیا میاید. رستم نماد آزادی است. برای فردوسی. بیش از ده سال شهر اشرف زندان است که در لیبرتی، تنگتر میشود. هر چند که زندان، تنگ میشود اما اشرفیان اسیر نمیشوند و یا بهتر است گفت که آنها را نمیتوان به اسارت در آورد. دقیقا منطبق با تابلو «زندانی» از بیژن جزنی. هر چند که زندانی هستند اما اسیر نمیشوند و تمامی مراحلِ مقاومت را با پیروزی پشت سر نهاده اند. هر چقدر که زاویه بر اشرفیان تنگتر شود انرژی آزاد شده از ساکنانش برای آزادی بیشتر میشود. تنگ شدن زوایا بر اشرف نمادی از فروپاشی رژیم است. اشرف، منطبق بر بخشی از شاهنامه است که سیمرغ مهمترین نقش را ایفا کرد. که چگونه در 32 سال پَر سیمرغ(اشرف) آتش زده میشد تا در تاریکترین و بغرنجترین شرایط، نوری از امید و روشنائی در قلبها روشن کند. همیشه با سوزاندن یک پَر ، حاضر بودند: «حاضر- حاضر- حاضر». و در بالاترین قله ها به نجاتِ فرزند می شتافتند.

با تنگتر شدن زاویه بر اشرف، اتحاد کشورهای غربی با رژیم اسلامی نمایانتر، ضعف و گشادیِ فروپاشی ولایت فقیه مشهودتر و انرژی مقاومت در اشرف سوزانتر میگردد.

از روزیکه احساس، شعار و هدفِ ملت ایران «مرگ بر اصل ولایت فقیه» شد، شهر اشرف نیز دست از زندگی شست تا پاسخگو به چنین خواسته ای باشد. مسئولیتِ اشرفیان دقیقا در همین نقطه منطبق بر احساس ملت شد. به همین دلیل است که اگر مردم شریف و بیگناه بخاطر شعارشان به زیر وانت ولایت میروند، مجاهدین بخاطر مسئولیتشان به زیر تانکهای متفقین میروند. تا که شعارهای مردمی در قانونمندی جهانی به عمل تبدیل شده و ملت به هدفِ عالیۀ « مرگ بر اصل ولایت فقیه»، برسند. اتحاد عمل آنها با احساس ملی بخاطر سپیدی، استواری و قدرتشان است. وقتیکه احساس یک ملت شناخته شود و هویت بگیرد هیچگاه نمیتوان آنرا شکست داد بنابرین نمیتوان بر اشرف، شکست وارد کرد زیرا که «احساس» ملی شکل گرفته است. و اگر تا به امروز، قدرتها و کشورهای مختلف به کمک ولایت فقیه نمی شتافتند تا بحال صد بار سقوط کرده بود. جابجائی ساکنانِ اشرف به لیبرتی، بدلیل رشدِ احساسِ ملی بر علیه ولایت فقیه، و قدرت محور مقاومت میباشد. اعمال ولایت فقیه ضعف و زبونی اوست که با تمام قد و قوار تاریخی اش حتی به اندازه ارزنی ارزش ندارد. پوچ است. بور شد. انطباق موئی و دقیقِ احساسِ مقاومت بر احساسِ ملی، تنها مسیر برای پیروزی مردم است. زیرا کافیست پَر سیمرغ را آتش زد و: «حاضر- حاضر- حاضر» را شنید. در هر لحظه. تا احساسِ ملیِ شکل گرفته شده «خلل ناپذیر» شود. و باشد.

جمشید آشوغ 01.04.2012

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر