۱۳۹۱ تیر ۲, جمعه

شب طويل است و سياه



شب طويل است و سياه
ره طويل است و دراز
دستها در غل و يوغ
پاها در زنجير
مي خراشد نوك انگشت ستيز
قامت اين ديوار..نهر اين شهر بسي خفته به شب خونين است نهر اين شهر ز خون لبريز است
سالها قامت مردي بر دار روشني بخش شب ما بوده ست
اينك اما شب ما سرخ و سپيد آبستن صبح و سحري خونين است
سالها شهر بسي خفته به شب شاهد روشد شقايق بوده ست
اينك اما همهء وسعت دشت سرخ ز انبوه شقايق شده است
سالها رفته به پيش سرد و سياه
سالهاي خيزش سالهاي رويش سالهاي ريزيش
شبح ديو پليد وحشت بعد هنگامهء ترس افشاني
اينك اما ز سر افتاده كلاه
مانده در بيم و هراس ز خروشي كه در افتاده به سرتاسر شهر
بايد اما به شتاب گذر حادثه را سرعت داد
خانباباخان

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Cloob :: Mohandes :: Delicious :: Stumbleupon :: Friendfeed :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر