۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سهشنبه
۱۳۹۲ اسفند ۱۹, دوشنبه
بیایید صدای عباس لسانی باشیم
عباس لسانی را آزاد کنید او تنها جرمش این است که دنبال حق خود است این وظیفه هر آزاده انسانی است که از عباس حمایت بکند دوستان و یاران و ای هموطنان این فعال سیاسی دست به اعتصاب غذا زده است خواهش میکنم بیایید صدای او باشیم نگذاریم این قهرمانان ملت ما در سیاهچالهای ولایت جهل و جنایت تنها بمانند
او يكي از فعالین آذر بايجانی بنام عباس لسانی است كه هم اكنون در زندان اهر محبوس است، در اعتراض به ادامه باز داشت غير قانونی اش از روز دوشنبه 12 اسفند دست به اعتصاب غذا زده است.
درود بر عزم و ايستادگی شما عباس قهرمان درود درود درود
خود را غلامت میکنم اشتون
از چشم بد به خدا میسپارمت اشتون
آنقدر دوستت دارم از تو خدا میسمازمت اشتون
ای ساقیا امشب میسازم عالمی در جام تو اشتون
خود را قطره در جامت میکنم اشتون
باصد ، صدا و آواز صدایت میکنم اشتون
بیا به پای منقل عالمی دارد اشتون
خود را قطره در جامت میکنم اشتون
باصد ، صدا و آواز صدایت میکنم اشتون
بیا به پای منقل عالمی دارد اشتون
مپندار مست زهرم اشی جون
دری وری میگویم ، جان را فدایت میکنم اشتون
در پای منقل خمار و خمارت میکنم اشتون
دری وری میگویم ، جان را فدایت میکنم اشتون
در پای منقل خمار و خمارت میکنم اشتون
کی گفتم عشق من هسته ای ایست اشتون؟
غلط کردم عشق و نثارت میکنم اشتون
گر خواهی نگسست دل دیوانه ام ز عشق تو اشتون
باده زهرم ده، مست مستم کن اشتون
جان علیلم رو فدای روی ماهت میکنم اشتون
منو نگاه ، با تو، چه ساده میسازم اشتون
هر چه داشتم بخاطر تو میبازم اشتون
در راه عشق تو به باختن هم مینازم اشتون
مرا تا صبح همراه باش اشتون
عمامه ات را بردار برام رقاص باش اشتون
عمامه ات را بردار برام رقاص باش اشتون
بده هر چه داری بنوشم اشتون
از جان سلامت میکنم اشتون
خود را غلامت میکنم اشتون
خود را غلامت میکنم اشتون
باده تو و دود وافورم در هم آموخته اند اشتون
گاهی نگاهت میکنم ، اشتون
گاهگاهی در درون خود اشی جون صدایت میکنم اشتون
گاهگاهی در درون خود اشی جون صدایت میکنم اشتون
جام هزر دیگر بده آرامم کن اشتون
مرا ببر تا پیش امام، در آنجا رهایم کن اشتون
پیچیده دود منقل و وافور ،درهم
بین چه عالمی دارد اشتون
بین چه عالمی دارد اشتون
به اوبا بگو کمی حوصله کند اشتون
زغالم نمیگیری
زغالم نمیگیری
نظام خرتوخری دارم اشتون
بس که خوردم ریش و پشمم میریزی اشتون
کوسه همش از دهن امامش می گو...ه
جلوه کن صفایی به دود و دم بده اشتون
کوسه همش از دهن امامش می گو...ه
جلوه کن صفایی به دود و دم بده اشتون
به اوبا بگو زیاد سخت نگیرد اشتون
حادثه وحشتناک دراین شهر خفته است اشتون
جگربسیج و پاسدارسوخته است اشتون
بگو عظما گفتا غلط کردم اشتون
من کجا اتم کجا توبه کردم اشتون
با یک فتوا حرام کردم اشتون
با یک فتوا حرام کردم اشتون
غلط کردم وارد بازی اتم شدم اشتون
به اونا بگو عظما گفتا من بازی را باختم اشتون
به اونا بگو عظما گفتا من بازی را باختم اشتون
ای شیطون و بلا پیاله زهر و بده
مست و مستم کن اشی مشی
ترا به منبر میبرم اشتون
عبا به دوشت میکنم اشتون
عمامه پوشت میکنم اشتون
گوشواره گوشت میکنم اشتون
عظمای خویشم میکنم اشتون
اگر زهرم بده نوشجانم میکنم اشتون
مست و مستم کن اشی مشی
ترا به منبر میبرم اشتون
عبا به دوشت میکنم اشتون
عمامه پوشت میکنم اشتون
گوشواره گوشت میکنم اشتون
عظمای خویشم میکنم اشتون
اگر زهرم بده نوشجانم میکنم اشتون
ترا به حوزه علمیه میبرمت قوم و خیشم میکنم اشتون
آیت الله و حجت الاسلام حتی مرجع تقلید شخصیت کیشم میکنم اشتون
ای قاطر بال دار من اشتون
یک کشتی نفت هدیه به بالت میکنم اشتون
جلوه مکن ناز مکن اشتون
ای قاطر بال دار من اشتون
طلا به نعلت میکنم اشتون
بوسه بر خط خالت میکنم اشتون
آشفته ام ، آشفته ترم نکن اشتون
باده ای دگرم ده اشتون
گله مکن ای نازنین مست زهرم کن اشتون
از این بدترم نکن اشتون
دیده ام میگریست از برای دیدنت اشتون
بیا یه نفس باهم زنیم اشتون
بی درنگ آتش به ریشم میزنند اشتون
گیتارم رو بده با آهنگی حالت میکنم اشتون
گیتارم رو بده با آهنگی حالت میکنم اشتون
مرا فرهاد خود را شیرین کرده ای اشتون
بر این خیال سلامت میکنم اشتون
خود را غلامت میکنم اشتونی
خانباباخان
۱۳۹۲ اسفند ۱۱, یکشنبه
گذشت، سالها گذشت و باز تو را فاتح میدان،
این نوشته را تقدیم میکنم به شیر زن وطنم که با قلمش دژخیمان را به زانو درآورد و بی چشمداشت و بی ریا هرچه داشت در راه آزادی وطن گذاشت و بر سر آرمانش چنان صخره سرسخت و استوار ایستاد.
گذشت، سالها گذشت و باز او را فاتح میدان،
سربلند و چون کوه ایستاده دیدم.
آه که دژخیم چه داغ ها بر جگرش نهاد،
اما نتوانست لبخند امید را از او بگیرد.
آخر از نسل خورشید است و میدرخشد،
از تبار نور است و میتابد.
بر عزم او درود.
یکی از نوشته هایش را خواندم و دیدم دژخیم را در دادگاه عدالت به محاکمه کشیده،
از حق نوشته با همۀ زیبایی اش و از ناحق با همۀ زشتی اش.
همین بود که دژخیم او را برنتابید و به بندش کشید.
تو عصیان کرده بودی و در پیش خودکامگان چه گناهی بالاتر از عصیان یک زن!
آگاه بودی و پیشاپیش میدانستی حکمت چیست.
با همۀ اینها بی بیم و بی باک بر ستمکاران عمامه بر سر و عبا بر دوش تاختی.
نوشته ات پر بود از فریاد و درد.
انگار قلم در دستان تو به زبان آمده بود و هرچه مینوشتی فریادی میشد بر سر خودکامگان. قلمت از آزادی و عدالت مینوشت و به عدالت قضاوت میکرد.
دیدم از سرداران و سالاران نوشته بودی و ناقوس مرگ ظالمان را به صدا در آورده بودی.
دیدم از آزادی نوشته بودی و چه پرشور نوشته بودی.
به بندت کشیدند و تو را در بند دیدم که چه خوش درخشیدی.
ای عزیز؛ عزم تو را دیدم و بذرهای بی باکی و شجاعتی که کاشتی.
آن حنجرۀ نغمه خوان آزادی را در تو دیدم.
دیدم که چونان شیر بر گلۀ کفتاران خیز برداشته بودی. تو را در اوج دیدم.
گذشت، سالها گذشت و باز تو را فاتح میدان،
سربلند و چون کوه ایستاده دیدم و هزاران درود بر تو فرستادم.
خانباباخان
هشت مارس ۲۰۱۴ روز جهانی زن
اشتراک در:
پستها (Atom)

